#کورونا
طرح موفت تا سربازی یک فرجه 4 ماهه بود رفتم "رودخور" نیریز فارس. هنوز راه خاکی داشت. و من اولین پزشک ایرانی یا خارجی هستم که اونجا کار کردم. قبل از من بهدار روستا اونجا کار میکرد که مشخصاتشان را یادم هست ولی خوب اجازه ندارم که بگویم.
1/
طرح موفت تا سربازی یک فرجه 4 ماهه بود رفتم "رودخور" نیریز فارس. هنوز راه خاکی داشت. و من اولین پزشک ایرانی یا خارجی هستم که اونجا کار کردم. قبل از من بهدار روستا اونجا کار میکرد که مشخصاتشان را یادم هست ولی خوب اجازه ندارم که بگویم.
1/
برق نداشتیم. آب هم درمانگاه نداشت. خانه پزشک نداشت و با همکاران در یک اتاق توی درمانگاه زندگی میکردیم.
شرایط سخت بود ولی سخت ترین مسئله شناخت لایه های اجتماع بود. مثلا یک شغل مردم اونجا، تامین قاچاق گوسفند به دبی بود. این نمیدانم چقدر به سود یا ضرر مملکت ما باشد ولی این یک
2/
شرایط سخت بود ولی سخت ترین مسئله شناخت لایه های اجتماع بود. مثلا یک شغل مردم اونجا، تامین قاچاق گوسفند به دبی بود. این نمیدانم چقدر به سود یا ضرر مملکت ما باشد ولی این یک
2/
منبع درآمد مهم بود.
یکی از ساکنان روستا که در قطر زندگی میکرد یک آمبولانس برای مرکز رودخور داده بود که به دلیل اینکه خیلی به روز بود در شیراز نگه داشته بودند و یک امبولانس نیسان به مرکز داده بودند، که خیلی اوراق بود.
3/
یکی از ساکنان روستا که در قطر زندگی میکرد یک آمبولانس برای مرکز رودخور داده بود که به دلیل اینکه خیلی به روز بود در شیراز نگه داشته بودند و یک امبولانس نیسان به مرکز داده بودند، که خیلی اوراق بود.
3/
راننده مرکز ما روزی که رفتم مثلا شنبه، یک درخواست مرخصی داد از سه شنبه تا جمعه. گفتم که خوب مرکز بدون راننده چه کند؟ گفت ماشین را تحویل شما میدهم. شرایط تحویل ماشین در نقلیه یک مرکز بهداشت شهرستان میدانستم گفتم چه جوری؟خلاصه تعارف را کنار گذاشت و گفت اقای دکتر، من کارم بردن
4/
4/
قاچاق گوسفند است. و هر هفته باید ببرم . خوب اولین خلاف را انجام دادم و اجازه دادم برود و گفتم انشاالله مشکلی برای اعزام بیمار به نیریز پیش نمی آید.
بد شانسی، چهارشنبه شبی در بهمن ماه سال ... یک بیمار مشکوک به سکته قلبی را مجبور شدم که خودم ببرم نیریز.. شب سرد با بهیار مرکز
5/
بد شانسی، چهارشنبه شبی در بهمن ماه سال ... یک بیمار مشکوک به سکته قلبی را مجبور شدم که خودم ببرم نیریز.. شب سرد با بهیار مرکز
5/
و همسر بیمار را سوار کردم و به سمت نیریز حرکت کردم. جاده رودخور به نیریز تا قطروئیه آن روزها خاکی و بعد هم که جاده سیرجان به نیریز بود. بعد از قطروئیه دیدم که بهیار میزنه به شیشه که وایستا. ایستادم گفت دکتر خفه شدیم.
کف آمبولانس به اگزوز راه داشت و بیمار قلبی ما داشت به دلیل
6/
کف آمبولانس به اگزوز راه داشت و بیمار قلبی ما داشت به دلیل
6/
مسمومیت با گاز از بین میرفت. بیمار و همراهش را آوردم جلو و بهیار بیچاره باز ته ماشین نشست و پنجره ها را باز کرد تا از مسمومیت گاز نمیرد. آن شب بیمار به بیمارستان رسید. ماموریت را به نام راننده تایید کردم و برگشتیم رودخور باران زیبایی می بارید و در میان گل و شل رسیدیم.
7/
7/
حق را به مردم میدادم که با قاچاق گوشت زندگی کنند. حق را به مسئولین معاونت بهداشتی شیراز ندادم که آمبولانس این بیچاره ها را گرفته بودند. حق را به راننده ام دادم که به چندرغاز حقوق و چندین سال بدهکاری پول بنزین و ماموریت که بهش نداده بودند سر نکنه.
به بهیارم حق دادم که برگشت یک
8/
به بهیارم حق دادم که برگشت یک
8/
سر در مورد زندگیش حرف زد. گفت زن و بچه اش را در روستای مشکان گذاشته و خودش موفت، به خاطر اینکه من را فرستادند اینجا آمده که کارها بگذره.
به خودم حق ندادم که وجه المصالحه ندادن آمبولانس اهدایی شده بودم و اونشب فهمیدم که برای اینکه مردم ساکت بمانند یک پزشک میفرستند برای بستن دهان
9
به خودم حق ندادم که وجه المصالحه ندادن آمبولانس اهدایی شده بودم و اونشب فهمیدم که برای اینکه مردم ساکت بمانند یک پزشک میفرستند برای بستن دهان
9
من خوشبختانه یا متاسفانه تصویر بزرگتر سلامت را از اول در نظر میگرفتم. چرا؟ نمیدانم. نوشتن نسخه ها برای انبوه مردمی که برای ویزیت می آمدند را مسخره میدانستم. آنها مشکل آب داشتند و با هزاران نسخه ضدانگل مشکلشان حل نمیشد.
آنها مشکل سوتغذیه زنان باردار و کودکان داشتند و
10
آنها مشکل سوتغذیه زنان باردار و کودکان داشتند و
10
چه باید میکردم؟ این شروع یک ماجرایی بود که پاسخ این سوال را دنبال کردم. نرسیدم ولی الان میدانم چه باید کرد. میدانم که توسعه از میان مردمان سالم به ثمر میرسد.
میدانم که سلامت با آموزش و سطح آموزش نسبت مستقیم دارد.
میدانم که اقتصاد افراد سالم آگاه بهتر است.
11
میدانم که سلامت با آموزش و سطح آموزش نسبت مستقیم دارد.
میدانم که اقتصاد افراد سالم آگاه بهتر است.
11
و میدانم در میان امنیت، افراد سالم و آگاه می توانند جریان اقتصاد را خیلی بهتر در توسعه به جریان بیاندازند.
من خیلی خواندم. ولی تصویرهای روستاهایی را که در آنها کار کردم و مردم آن جا، زنان پیر که استئوپروز مچاله شان کرده بود و دردها و دردهای بی درمان، همیشه روبروی من است.
12/
من خیلی خواندم. ولی تصویرهای روستاهایی را که در آنها کار کردم و مردم آن جا، زنان پیر که استئوپروز مچاله شان کرده بود و دردها و دردهای بی درمان، همیشه روبروی من است.
12/
جاري تحميل الاقتراحات...