چند وقت قبل تو یه جمعی یه خانمی راجع به بچه یه خانم دیگه نظری داد، گفت دخترت منزویه ها. دختر بچهای که راجع بهش حرف میزد علاقهای به بازی با بقیه نداشت و معمولا یه گوشه سرش توی تبلت بود. مادر بچه خیلی سریع و رک گفت: منزوی نیست، چون خیلی باهوشه در انتخاب اینکه با کی دوست بشه خیلی
سخت گیره و از اینکه با خودش وقت بگذرونه هم خوشش میاد. خانم منتقد دیگه چیزی نگفت اما من یه چیزی یادم افتاد.
مامان من خجالتی بود. همه میگفتن مظلومه، از بچگیش که میگفتن داستان اینکه چطور خالهها و داییها بهش زور میگفتن رو تعریف میکردن. بارها پیش میومد که تو جمعی، کسی درباره یکی از
مامان من خجالتی بود. همه میگفتن مظلومه، از بچگیش که میگفتن داستان اینکه چطور خالهها و داییها بهش زور میگفتن رو تعریف میکردن. بارها پیش میومد که تو جمعی، کسی درباره یکی از
ما بچه ها چیزی میگفت. مثلا : فلانی، حانیه چقدر شلخته است . برچسبهایی که حق بود یا نا حق و از همه بدتر، یا ما اونجا بودیم و برای اون بزرگتر بیشعور مهم نبود و باز حرفش رو میزد، یا نبودیم ولی یه بچه ممکن بود باشه و چند وقت بعد حرف بزرگترش رو تو بازی تکرار کنه.
مادر هیچوقت چیزی نمیگفت. اهل بحث نبود یا دعوا. اگه ما اونجا بودیم و میشنیدیم، بعدا توی خونه بهمون دلداری میداد. ولی من دلم میخواست پارهشون کنه.
داشتم به پدر و مادری فکر میکردم. به اینکه چقدر مسئولیت وحشتناکیه. فکر کن تو خودت هزار و یه مشکل داری که از بچگی باهات بوده و حالا باید
داشتم به پدر و مادری فکر میکردم. به اینکه چقدر مسئولیت وحشتناکیه. فکر کن تو خودت هزار و یه مشکل داری که از بچگی باهات بوده و حالا باید
به خاطر یه موجود جدید، خیلی سریع عوض بشی. سخت دوست پیدا میکنی؟ الان دیگه بچه داری و باید با مادر و پدرایی که بچه دارن دوست بشی و رابطه بگیری. تنهایی رو دوست داری؟ الان دیگه یکی هست که ۹۰ درصد وقت بیداریت در خدمتشه و وقتی برای خودت نداری. خجالتی هستی؟ نه دیگه نیستی، به خاطر بچه
هر روز با ادمهای جدید سر و کله میزنی و مجبور باشی دعوا هم میکنی. یه وقتی هم به خودت میای میبینی هنوز نمیدونستی که خودت کی هستی وقتی یه موجود دیگه رو اوردی تو این دنیا. خیلی وحشتناکه…
جاري تحميل الاقتراحات...