1/3
میگن ماههای آخرِ شوروی یه نویسندهی اروپایی میره مسکو.
توی مغازهها میچرخه و توی دفترچهش مینویسه: «هیچ غذا و لباسی موجود نیست.»
همون موقع یه مامور کاگب میآد کنارش و میگه: «خیلی شانس آوردی. 5سال پیش به خاطر نوشتنِ همین جمله یه گلوله توی مغزت خالی میشد.»
⬇️
میگن ماههای آخرِ شوروی یه نویسندهی اروپایی میره مسکو.
توی مغازهها میچرخه و توی دفترچهش مینویسه: «هیچ غذا و لباسی موجود نیست.»
همون موقع یه مامور کاگب میآد کنارش و میگه: «خیلی شانس آوردی. 5سال پیش به خاطر نوشتنِ همین جمله یه گلوله توی مغزت خالی میشد.»
⬇️
2/3
نویسنده سریع دفترچهش رو باز کرد و نوشت: «ضمناً حتی یک گلوله هم موجود نیست.»
ج.ا. اگر ابزارِ کاری رو داشته باشه انجامش میده.
گلوله داشته باشه شلیک میکنه. کما اینکه کرد و خواهد کرد.
گاز داشته باشه مسموم میکنه. کما اینکه داره میکنه.
موشک داشته باشه میزنه. زد و باز میزنه.
نویسنده سریع دفترچهش رو باز کرد و نوشت: «ضمناً حتی یک گلوله هم موجود نیست.»
ج.ا. اگر ابزارِ کاری رو داشته باشه انجامش میده.
گلوله داشته باشه شلیک میکنه. کما اینکه کرد و خواهد کرد.
گاز داشته باشه مسموم میکنه. کما اینکه داره میکنه.
موشک داشته باشه میزنه. زد و باز میزنه.
جاري تحميل الاقتراحات...