Bahman Ansari
Bahman Ansari

@Ansari_Bahman

18 تغريدة 39 قراءة Nov 15, 2022
ـ #رشتوی_جدید
روایت کامل ضحاک، کاوه آهنگر و فریدون
از شاهنامه
احتمالا بارها از ضحاک و قیام کاوه آهنگر شنیدید. اما آیا تابحال شده اصل داستان رو بخونید و ببینید ماجرا از چه قرار بوده؟
در این رشتو می‌خوام داستان کامل ضحاک و کاوه و فریدون رو برمبنای شاهنامه فردوسی، براتون تعریف کنم.
٢-
در «دشت سواران نیزه‌گزار» یه فرمانروایی بود به نام مرداس. مرداس فرمانروای نیک‌سیرتی بود اما پسرش ضحاک، خوی شیطانی داشت. با توصیهٔ اهریمن، ضحاک پدرش رو در چاهی انداخت و کشت و شد فرمانروای شهرش. چند وقت بعد هم حمله کرد به ایران‌زمین، جمشید (شاه ایران) رو کشت و شد پادشاه جهان.
٣-
با آغاز پادشاهی ضحاک، ایران زمین دچار خشکسالی و بدبختی و ادبار شد و نکبت و مریضی و مرگ همه‌جا رو گرفت:
نهان گشت کردارِ فرزانگان
پراگنده شد کام ِ دیوانگان
هنر خوار شد، جادَوی ارجمند
نهان راستی، آشکارا گزند
شده بر بَدی دستِ دیوانِ دراز
به نیکی نرفتی سخن، جز به راز
۴-
خلاصه ضحاک هزار سال پادشاهی کرد. روزگار ایران و ایرانی سیاه شد. زمین حال و هوای قبرستان گرفت. و همه‌جا پر شد از ناامیدی و نکبت و سیاهی و تباهی.
اما اوضاع زمانی بدتر شد که یک روز اهریمن در هیبت یک آشپز ماهر و زبردست به کاخ ضحاک وارد شد و گفت که تمایل داره در آشپزخانه ضحاک کار
۵-
کنه. ضحاک پذیرفت و اهریمن شروع کرد به پختن غذا با گوشت حیوانات (از این زمان آدمیزاد گوشت‌خوار شد). ضحاک با خوردن غذاهای گوشتی جدید، کلی حال کرد و یه روز به جوان آشپز (اهریمن) گفت خیلی کارت درسته هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنم. جوان با زیرکی گفت من فقط دلم میخواد شاه رو در
۶-
آغوش بگیرم و ببوسمش. ضحاک پذیرفت. اهریمن ضحاک رو در آغوش گرفت، بوسه‌ای بر هر دو کتف او زد و ناگهان ناپدید شد. دقیقا در نقطه‌ای که اهریمن بوسه زد، دو مار رویید و رشد کرد. ضحاک از ترس شلوارشو خیس کرد! هرچی پزشک و طبیب و جادوگر رو زمین بود آوردن تا این دو مار رو از بین ببرن اما
٧-
موفق نشدن. هر بار که با شمشیر این‌ها رو از روی شونه شاه قطع می‌کردند، دوباره دو تا مار جای قبلی‌ها رشد می‌کرد و بالا میومد. شاه از درمان این مرض ناامید شده بود که یه روز اهریمن دوباره به کاخ ضحاک اومد. این‌دفعه در هیبت یک پزشک وارد شد و گفت ای پادشاه درمان مارهای روی دوش تو
٨-
فقط اینه که روزی دو نفر از جوانان ایران رو بکُشی و با مغزشون غذا درست کنی و به خورد مارها بدی. با این کار مارها آروم میشن و به مرور از بین میرن.
خلاصه ضحاک شروع کرد به جوان‌کُشی و ایرانی‌کُشی. هر روز دو تا جوان رعنای ایرانی رو می‌کشتند و مغزشون رو به خورد مارهای ضحاک می‌دادن.
٩-
همینطور که جمعیت جوان کشور مشغول تباه شدن بود، دو تا مرد پاک‌سرشت به اسم اَرمایل و گَرمایل تصمیم می‌گیرن با نیرنگی جانِ بخشی از جمعیت رو نجات بدن.
١٠-
دو پاکیزه از گوهرِ پادشا
دو مردِ گرانمایه و پارسا
یکی نام، ارمایلِ پاکدین
دگر نام گرمایلِ پیشبین
چنان بُد که بودند روزی به هم
سخن رفت هرگونه از بیش‌وکم
ز بیدادگر شاه و از لشگرش
وز آن رسم‌های بَد اندر خورش
یکی گفت ما را به خوالیگری
بباید برِ شاه رفت آوری
١١-
این دو میرن به کاخ ضحاک و میگن ما آشپز هستیم اجازه بده در آشپزخانه کاخ کار کنیم. ضحاک قبول می‌کنه. هر روز که سربازهای ضحاک، دو تا جوان ایرانی رو شکار می‌کنن و به آشپزخانه ضحاک میدن، اَرمایل و گَرمایل یکی از جوان‌ها رو مخفیانه فراری میدن و جای مغز جوان فراری، مغز گوسفند رو جا
١٢-
می‌زنند و به خورد مارهای ضحاک می‌دن. به این ترتیب هر ماه بجای ۶٠ جوان، ٣٠ جوان کشته میشه و ٣٠ جوان زنده میمونه. اون جوانانی که زنده میمونند به جایی در کوه‌های زاگرس پناه می‌برند و شروع می‌کنند مخفیانه به یادگیری آموزش‌های نظامی. فردوسی میگه #کُردها از نسل این جوانان هستند:
١٣-
از این‌گونه هر ماهیان، سی‌جوان
از ایشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدی مَرد از ایشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بدیشان بُزی چند و میش
سپردی و صحرا نهادند پیش
کنون #کُرد از آن تخمه، دارد نژاد
که ز آباد ناید به دل برش یاد
١۴-
همزمان با این وقایع، یک زن و شوهری بودند به نام آبتین و فرانَک. آبتین از نسل شاهان قدیم ایران بود. القصه، فرانَک حامله میشه و یه پسر به دنیا میاره به نام #فریدون. خود آبتین هم بعدها کشته میشه تا مغزش رو مارهای ضحاک بخورن.
١۵-
فریدون از همون بدو تولد با بقیه بچه‌ها فرق داشت و مشخص بود آینده‌اش متفاوته. «فره ایزدی» (یعنی لطف الهی که شامل پادشاهان ایران می‌شد) و آخرین بار به جمشید، شاهی که به دست فریدون کشته شد، رسیده بود، حالا به فریدون رسید:
جهانجوی، با فَرِّ جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
١۶-
خلاصه فریدون به آرامی رشد می‌کرد و بزرگ می‌شد. صورت و سیرت نیکو داشت، خردمند بود، دانشمند بود، و پهلوان:
جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی
پایان قسمت اول
نویسنده: #بهمن_انصاری
ریتوییت کنید ❤️
قسمت دوم و پایانی 👇

جاري تحميل الاقتراحات...