"جواهرات تراشنخورده"، درست همچون نامش است؛ شاید با دهنکجی به استانداردهای هالیوودی و اسکارپسند، تراشنخورده و صیقلینشده به نظر برسد، ولی جواهری درخشان است که همچون آن سنگ قیمتی در خود فیلم، مبهوت میکند و با وجود لوکیشنهای محدودش چنان کنشمند و پرتعلیق است که حد ندارد.
داستان میلی مبهم و خودتخریبگر به قمار که از جذابیت پنهان آن میآید؛ داستان مردی که همچون نمود فیزیکی واژه، دائما در تکاپوست و با طمع و شهوت قمار، از کابوسی به کابوس دیگر میخزد و در این حین دائما بر مشکلات و طلبکاران خود میافزاید و میبازد و به آرامش نمیرسد.
اصلا انگار دفتر هاوارد، یک شبیهسازی از زندگانی خود اوست. فضایی کلستروفوبیک که موتیف فیلم است. چه گیرکردن بین دو در مغازه و چه گیرکردن در صندوقعقب خودرو. تمامشان استعارهای از گیرافتادن هاوارد در میل به قمار بیشتر است که عرصه را بر او تنگ میکند و او را از آسودگی منع میکند.
خیلی برداشت قابل تامل و معناداریست که بتوانیم لبخند انتهایی جسم بیجان هاوارد را تفسیر کنیم؛ چرا که تنها مرگ توانست او را از حرکت و تلظی مذبوحانه همیشگیاش نجات دهد و آرامش را به او هدیه دهد.
پایانبندی کوبنده که همچون خود فیلم ضدساختار و غافلگیرکننده است. درود بر سفدیها!