32 تغريدة 20 قراءة Jan 02, 2022
خطر اسپویل + برداشت شخصی از فیلم:
پالپ فیکشن شیوه روایت جالبی داره. داستان خطی با حوادثی بر پایه تصادف که کارگردان موقع روایت مثل قطعات پازل بریده و در هم پخششون کرده.
ماجرا روایت یک روز و نیم از زندگی چند نفر است. از صبح حدود ساعت هفت یک روز شروع و ظهر روز بعد تمام میشه
ماجرا از نظر زمانی، از اونجا شروع میشه که دو تا آدم کت و شلوار پوش یه روز صبحی تو ماشین با هم بحث می‌کنند. ونسنت که تازه از اروپا برگشته و جول.
این دو نفر وارد یک آپارتمانی میشند بعد در خونه که می رسند میگند الان ساعت هفت و خرده صبح است و خیلی زوده. آدم این ساعت نباید مزاحم کسی بشه. در راهرو ادامه بحثشون را ادامه میدند و صبر می کنند ساعت هشت بشه.
ساعت هشت که میشه. خیلی شیک در می‌زنند. وارد خونه میشند و همه ساکنان خونه به غیر از یک نفر که ظاهرا خبرچین‌شون است را می‌کشند.
اینجا یک اتفاق کلیدی می‌افته که نقش مهمی در ادامه داستان داره. یک نفر در توالت خونه است که اینها اصلا خبر ندارند. از توالت میاد بیرون و بهشون شلیک می‌کنه. ولی همه تیرهاش به در و دیوار می خوره.
ونسنت و جول این حادثه را دو جور مختلف تفسیر می‌کنند.
جول معتقد است این معجزه خدا است و خدا از این طریق بهش پیام داده و این زنده موندن معجزه آسا سبب میشه تصمیم بگیره زندگیش را عوض کنه و حس پیامبرگونه بهش دست میده.
ونسنت این ماجرا را حادثه می‌بینه و اینکه هر لحظه ممکن است دیگه نباشی و بمیری و بعدش میره گرونترین مدل هرویین را می‌خره.
در دنیایی که ما هیچ پیش بینی از آینده نداریم و لحظه بعد ممکن است دیگه نباشیم اضطراب مرگ لحظه‌ای ما را رها نمی‌کنه. اما روش‌های بر طرف کردن این اضطراب متفاوت است. جول به سراغ مذهب میره و ونسنت سراغ موادی که با کمکش آروم بشه.
حادثه دیگه شلیک اتفاقی است به خبرچین خودشون. در ماشین موقع برگشت به یکباره به خاطر یک دست انداز تیر در میره و به یکباره نفر نشسته در صندلی عقب کشته میشه. حالا خون است که تمام سر و پای دو نفر قاتل کت و شلواری را گرفته.
قاتلینی با کت و شلوار و نظم اداری ظاهر کارشون را شیک کرده بودند. اما اینجا ظاهر و باطنشون به یکباره یکی میشه. آدم‌های که غرق در کثافت و خون هستند.
بقیه باشه برای بعد
بعد از حادثه شلیک و قتل تصادفی میرند خونه مردی که نقشش را خود تارانتینو بازی می‌کنه. نگرانی و ناراحتی این مرد این نیست چرا آدم کشتند. ناراحت است که اگر زنش سر برسه و رفقاش را با اون وضعیت کثافت اونجا ببینه ‌پدرش را در میاره.
حالا بعد از این حادثه ‌و عوض کردن لباس میرند رستوران که تازه صبحانه بخورند که این همون رستورانی است که رینگو و یولاندا هم اونجا هستند و با هم بحث می‌کنند چرا همه دزدها میرند بانک می‌زنند؟ چرا هیچ کس رستوران را نمی‌زنه؟ صحنه‌ای ای که فیلم با این بحث اصلا شروع میشه.
حالا اینجا یه اتفاق مهم می‌افته. ونسنت میره توالت. توالت در سیر حوادث داستان نقش مهمی داره. همین سبب میشه کنترل امور بیاد دست جول، جول تحت تاثیر زنده موندن در معجزه صبح توسط مردی که از توالت اومد، اینجا حس پیامبری داره و تلاش می‌کنه ماجرا بدون قتل و کشتار تمام بشه.
جول هم دو تا دزد را آروم می‌کنه و هم همکارش ونسنت را و اجازه نمیده تیر اندازی رخ بده و کسی کشته بشه. فقط کیف رییس را حفظ می‌کنه. به دزد اجازه میده با کیفهای دزدیده بقیه سلامت بره بیرون. حتی کیف پول خودش را هم بهش میده.
اتفاق بعدی در یک بار رخ میده. جایی که بوتچ با بازی بوریس ویلیس وارد ماجرا میشه و جول دیگه از ماجرا خارج میشه
نوع روایت داستان از نوع سفر قهرمانه، مدل داستانگویی است که ما همراه یک نفر در سفر حوادثش هستیم و تغییراتش را می‌بینیم. اینجا ژول از بازی خارج به جای ایشان بوتچ وارد میشه
این مدل داستانگویی سفر قهرمان از قدیمی‌ترین سبکهای داستانگویی است. داستان گیلگمش از قدیمترین داستانهاست به همین سبک است. داستان‌های کتاب مقدس هم به همین صورت. حتی شاهنامه هم همین سبک است. همراه آدم‌ها هستیم با داستان سرنوشتشون در سفری زمینی یا روحی و بعد از شخصی میریم سراغ دیگری
حالا بعد از این ماجرا ونسنت چه می‌کنه؟ ونسنت میره با پولش هرویین ناب می‌خره. با حالی توپ و روی هوا غروبش میره سراغ میا، زن رییس بزرگ که شب ببردش بیرون و به دستور رییس بچرخوندش. کاری که به شدت ازش ترس داره و این ترس اضطراب را با مواد مخفی کرده.
چرا از زن رییس می‌ترسه؟ چون شایعه است که رییس روی زنش به شدت تعصب داره و چند وقت پیش مردی را به خاطر اینکه پای زنش را ماساژ داده از پنجره به بیرون پرت کرده.
حالا اتفاقی که می‌افته چیه؟ میا یواشکی مواد را در جیب ونسنت پیدا می‌کنه، مصرف می‌کنه و اوردوز می‌کنه.
حالا ونسنت مونده و یه جنازه و این اضطراب که چطور به رییس توضیح بده چرا زنش مرد؟
اینجا ونسنت هر کاری می‌کنه که هر کاری کنه که زن نمیره. حتی به قیمت سوراخ کردن قفسه سینه زن و تزریق سرنگ داخل قلبش که فقط زنده بمونه
حالا همزمان با حوادث این شب برای میا و ونسنت، از اون طرف بوتچ بوکسر در مسابقه‌ای که هماهنگ با رییس بزرگ قرار بود ببازه تا رییس از شرط بندیهاش سود ببره، رییس را می پیچونه روی برد خودش یواشکی با واسطه شرط می‌بنده و نه تنها نمی‌بازه بلکه که حریف را جوری می‌زنه که حریف کشته میشه.
ما یه پیش داستانی راجع به این بوکسور می‌دونیم. پدرش در جنگ کشته شده. همکار پدرش وقتی میاد خبر بده وقتی با این بچه مواجه میشه. نمی‌دونه چطور به سادگی بگه پدرت دیگه نیست. داستانی احتمالا جعلی را تعریف می‌کنه و یاد پدر را تبدیل می‌کنه به یه ساعت. ساعتی که قبلا کجا بود؟ در مقعد پدر!
جول با مذهب، ونسنت و میا با مواد و خوش گذرونی اضطراب زندگی در دنیایی که یه ثانیه بعدش معلوم نیست را مخفی می‌کنند؟ بوتچ چه می‌کنه؟ بوتچ یه ماسک گردن کلفتی و زور بازو برای خودش زده و اون را می‌زنه روی صورتش. اما بعد می‌بینیم به شدت آسیب پذیر و محتاج محبت است.
محتاج توجه و محبتی زنی است که شبیه به عروسک است و کارش اینه که فقط منتظر بوتچ باشه و به شدت بی دست و پا است. و به شدت وابسته به ساعتی است که فکر می‌کنه این ساعت اگر نباشه اتفاق بدی می‌افته. چیزی شبیه نوعی طلسم. ساعتی که بخاطرش جونش را به خطر می اندازه.
این دو قهرمان (ونسنت و بوتچ) فردا صبح روز دوم ماجرا با هم رو در میشند. جایی که رییس ونسنت را مثل دیروز فرستاده برای آدم‌کشی. اما امروز جول دیگه نیست و امروز ونست میره دستشویی و تفنگش روی کابینت می‌مونه و کشته میشه.
توالت در تعیین مرگ و زندگی آدم‌ها نقش مهمی در این فیلم داره. صبح روز اول، توالت رفتن یکی از مواد فروشها می تونست سبب بشه جول و ونسنت کشته بشند. در رستوران توالت رفتن ونسنت سبب شد رینگو کشته نشه. روز دوم، توالت رفتنش باعث مرگ خودش شد.
بعد از این جریان ما با والاس رییس بزرگ مواجه میشیم. والاس نقش خدا را در این داستانکهای سفر قهرمان داره. در همه داستان‌ها حضور معنوی داره. همه کارها به اراده اون داره انجام میشه و همه ازش می‌ترسند و نافرمانها از دستورش به سختی عقوبت میشند. نقطه اتصال همه داستان‌ها رییس است.
حالا آدمی که فکر می‌کنه از دست فرشته مرگی که رییس فرستاده قسر در رفته و سر خدای ماجرا را هم کلاه گذاشته و زده و کشته و پول را بالا کشیده و رفته و کسی دستش دیگه بهش نمی‌رسه. صاف وسط خیابون یهو طرف را می‌بینه که جلوش ایستاده.
صحنه زد و خورد بوتچ و والاس خیلی شبیه داستان‌های اسطوره‌ای جنگ خدا و قهرمان است. اما پایان این جنگ از داستان‌های معمول متفاوته. در پایان جنگ، هر دو اتفاقی تازه می‌افتند دست یه متجاوز که در زیرزمین مغازه‌اش سیاهچال داره.
تمام ابهتی که از رییس بزرگ ساخته شده که همه ازش می‌ترسیدند و قدرت زیادی داشت یهو خرد میشه می‌ریزه پایین. یه آدم ریقو میاد بهش تجاوز می‌کنه و رییس هیچ کاری از دستش برنمیاد.
در نهایت، قهرمان است که وقتی جون خودش را نجات میده، تصمیم می‌گیره برگرده و جون رییس را هم نجات بده و تفنگ برگرده دست رییس و رییس برگرده به نقش قدرتمند خودش. پاداش این وفاداری این است که نافرمانی قبلیش بخشیده میشه، به شرطی که برای همیشه از قلمرو رییس خارج بشه و دیگه برنگرده.
پایان داستان توافقی است از اینکه ماجرایی که برای رییس رخ داده هیچ وقت برملا نشه.
این پایان شبیه چیه؟ شبیه شروع داستان. شروع داستان راجع به داستانی است بین رییس و مردی دیگه که رییس از پنجره پرتش کرده بیرون.
بقیه حدس می‌‌زنند مساله ناموسی است و داستانی هم براش ساختند. میگند مردی پای میا را ماساژ داده و رییس ناراحت شده و مرد را کشته. داستانی که وقتی به میا میگند تعجب می‌کنه و میگه اصلا چنین چیزی نیست؟ چه اتفاقی افتاده؟ فقط خود رییس مونده و اون مردی که دیگه نیست و جای زخم پس کله رییس
پانوشت ۱: در صحنه رستوران میا تعریف می‌کنه که در یک قسمت سریال بازی کرده که هیچ وقت بقیه سریال ساخته نشد. چهارچوب کلی اون داستان را تعریف می‌کنه. اون داستان، داستان بیل را بکش است. فیلمی که تارانتینو بعدها خودش ساخت.

جاري تحميل الاقتراحات...