الدين
القصص الشخصية
الثقافة
الأطفال
حكاية القصص
الممارسات الثقافية
قضايا اجتماعية
القصة الشخصية
التقاليد
التقليد
یه دختر عمه دارم بچه که بود یل مازندران بود کافی بود به خودش یا دوستش یکی بد کنه میزد طرفو له میکرد.
عمه م از بس هر روز مدیر مدرسه میخواستش کلافه شده بود.
یه روز خونه مون که همه دور هم جمع بودن گفت این میترا منو دق داده من دیگه نمیدونم باهاش چه کنم ! مامان بزرگم گفت
عمه م از بس هر روز مدیر مدرسه میخواستش کلافه شده بود.
یه روز خونه مون که همه دور هم جمع بودن گفت این میترا منو دق داده من دیگه نمیدونم باهاش چه کنم ! مامان بزرگم گفت
نذر امام حسین کن خوب میشه .
همه گفتن چه نذری ؟
گفت موقع تعزیه ظهر عاشورا بشه جزو بچه های اسیر لشگر امام حسین!
عمه م قبول کردو همونجا جلوی همه شاهدین و ناظرین نذر کرد میترا تا آدم شه بره تو تعزیه نقش اسیر کربلا رو بازی کنه .
میترا حالا ۹ ساله بود فک کنم و اونسال لباس دوختن
همه گفتن چه نذری ؟
گفت موقع تعزیه ظهر عاشورا بشه جزو بچه های اسیر لشگر امام حسین!
عمه م قبول کردو همونجا جلوی همه شاهدین و ناظرین نذر کرد میترا تا آدم شه بره تو تعزیه نقش اسیر کربلا رو بازی کنه .
میترا حالا ۹ ساله بود فک کنم و اونسال لباس دوختن
براش و راهی تعزیه شد ، از همه بچه ها یه سر و گردن بزرگتر بود یه پرچم پاره دستش داده بودن که به یه چوب بلند وصل بود و یه مشت کاه هم اون یکی دستش بود میزد آروم به سرش ؛
تعزیه شروع شد، یکی یکی رو کشتن و مردم به اشک و ناله خیمه ها هم اتیش گرفت دو سه نفرم سوار اسب بودن با شمشیر
تعزیه شروع شد، یکی یکی رو کشتن و مردم به اشک و ناله خیمه ها هم اتیش گرفت دو سه نفرم سوار اسب بودن با شمشیر
زنگ زده و زره و اینا که شلاق هم داشتن حالا شمر و نمیدونم دیگه بقیه مثلا بودن ؛ به این بچه ها گفتن بین چادرهای سوخته بدوند و ناله کنن ، میترا هم اون وسط شلنگ تخته مینداخت و از رو آتیش میپرید که یکی ازین اسب سوارها شلاقش خورد به پشت میترا ، عمه م که کنار بود یدفعه یه اخ بلند گفت ،
یهو چشمتون روز بد نبینه دیدیم میترا اون سربندو از سرش درآورده با چوب پرچمه دنبال شمر افتاد و کوبید رو کپل اسبه، اسب شیهه کشید و شمر از روی اسب افتاد پایین رو آتیشا و میترا دِ بزن ، لشگر امام حسین و یزید متفق دنبال میترا ؛ میترا هم میدویید ؛ وااای یعنی خلق خدا پاره شده بودن
عمه منم انقد زده بود رو پاهاش و حرص خورده بود و میترا رو نفرین کرده بود کبود شده بود .
میترا اینجوری شهرتی تو اون شهر پیدا کرد که ژاندارک پیدا نکرده بود ،
میترا که انتقام همه تماشاچیای اون تعزیه رو ازون شمر گرفت و قهرمان شد😅
میترا اینجوری شهرتی تو اون شهر پیدا کرد که ژاندارک پیدا نکرده بود ،
میترا که انتقام همه تماشاچیای اون تعزیه رو ازون شمر گرفت و قهرمان شد😅
جاري تحميل الاقتراحات...