داستان های هزار و یک شب یه ماما☺️☺️
داستان های هزار و یک شب یه ماما☺️☺️

@Pari07698700

19 تغريدة 12 قراءة Jul 26, 2020
1دیشب حدود ساعت 11 یه خانم با ویلچر وارد بخش شد،همسرش دستپاچه شناسنامه اش رو داد دستم و گفت آب بچه ام از زنم داره میریزه.😂گفتم آروم باش و مدارک رو بده بهم. تو این فاصله رفتم خانم رو ویزیت کنم. آبریزشش چنان واضح بود که تو کسری از ثانیه کل تخت پر از مایع آمنیوتیک شد.بوی مایع کل
2اتاق رو گرفته بود. نگاهش کردم و گفتم از کی آبریزش داری و بچه چندمه؟ گفت دو ساعتی میشه و بچه دوممه. نوار قلب جنین رو وصل کردم و معاینه اش کردم.خوب دو سانته و تا ده سانت شه کلی فرصت دارم. ولی خوب یه مورد ذهنم رو درگیر کرد. سر جنین وارد لگن نشده بود و فیکس نبود. این موارد کمی
3خطرناکن.چرا که با هر انقباض ممکنه به جای سر جنین بند ناف وارد لگن شه و پرولاپس بندناف که اگر زود اقدام نکنی کشنده خواهد بود، اتفاق بیفته. با دکتر صحبت کردم و مادر رو بستری کردیم.اتاق شدیدا بو میداد ولی مادر خیلی راحت رو تخت دراز کشیده بود.یه لحظه جرقه ای تو ذهنم روشن شد، ازش
4پرسیدم خانم اگر بو اذیتت میکنه کولر رو روشن کنم. نگام کرد و گفت کدوم بو؟؟؟اینجا بود که من دو دستی زدم تو سرم😅😅گفتم مگه حس بویایی نداری؟ گفت نه! ده روز پیش سرما خوردم،از اون موقع این شکلیم.به به همینو کم داشتیم. کیس مشکوک به کرونا قرار زایمان طبیعی کنه🤦‍♀️ماسکم رو تجهیز کردم،لباس
5مخصوص رو پوشیدم و به همکار خدماتم گقتم لباساشو تجهیز کنه. همکار پرستارمم که یه دختر جوان بود که مادر مریضی داشت اجازه ندادم داخل اتاق بیاد.قلب جنین رو مانیتورینگ کردم و منتظر پیشرفت بودم. میدونستم تا زمانی که سر فیکس نشه نمیتونم باهاش ورزش کنم تا زایمان رو تسریع کنم.هر ساعت
6معاینه اش میکردم. دهانه رحم پیشرفت داشت ولی دریغ از ورود سر جنین به داخل لگن.میدونستم که یا ممکنه علتش بزرگی جنین باشه و یا بند ناف دور گردن و یا بدن جنینه. ساعت 2 از درد التماس میکرد که کمکش کنم.دلم خیلی براش سوخت. بدجور گریه میکرد.مجبور شدم از کارای میانبر مامایی استفاده کنم
7بهش گفتم دردناک خواهد بود ولی تحمل کن.مثل همیشه مادر بهم اعتماد کرد و ساعت 2 سر جنین رو وارد لگن کردیم.بهش گفتم الان وقتشه که راه بری و مجبورش کردم از تخت بیاد پایین. 1 ساعت تمام بدون استراحت ورزش دادم بهش. رقصیدیم. چرخش کمر کردیم. رقص عربی کردیم. پله بازی کردیم تا بالاخره رفت
8روی تخت. معاینه اش که کردم پیشرفتش عالی شده بود. دهانه رحم کاملا نرم شده بود و نزدیک 7 سانت بود. ولی سر همچنان بالا بود. با توجه به افتی که موقع انقباضات نشون میداد بدون ورود به لگن مطمن شدم که بند ناف یه جایی تحت فشار.چند ماه پیش تو یکی از سایت های آموزش مامایی یکی از دانشگاه
9های انگلیس یه مانور جدید یاد گرفته بودم در مورد مادرایی که عدم نزول دارن. خیلی مشتاق بودم اجراش کنم ولی خوب دست تنها بودم و نگران. ساعت 5 صبح مادر 10 سانت بود ولی دریغ از نزول سر. میتونستم تا دو ساعت صبر کنم ولی التماس هاش از درد اجازه فوت وقت بهم نمیداد.دل رو زدم به دریا و
10مانور رو اجرا کردم. در کمال ناباوری سر خیلی خوب اومد پایین. بهش گفتم پاشو برو بشین رو فرنگی و کمرت رو با آب داغ بشور. پزشکمون زنگ زد و نگران پرسید چی شد؟ کل ماجرا رو تعریف کردم و گفتم میبرمش روی تخت تا زایمان رو بگیرم.
لباس مخصوص و دو تا ماسک جراحی و یه ماسک N95 بینی و صورتم رو
11زخم کرده بود. تشنگی و گرسنگی بهم فشار آورده بود. تمام تنم خیس عرق بود. لبام خشک شده بودن و بزاقی برای تر کردن دهانم وجود نداشت🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️درد زانوم امونم رو بریده بود و درد استخون شکسته بینیم هم بهش اضافه شده بود.از ساعت 8 شب سرپا بودم و حتی یک دقیقه هم فرصت نشده بود بشینم. دیگه
12داشتم وارد مرحله کاهش هوشیاری میشدم، مادر رو بردم روی تخت. بهش گفتم هر انقباض سه تا زور بزن. قول میدم سر زور ششم نی نی رو بدم بغلت. هر دو خسته بودیم و بی رمق. نی نی هی بالا پایین میرفت، من بهش میگم حرکت آسانسوری و اکثرا در نتیجه همین بند ناف دور گردن و اندام هاست. ساعت 5.20
13پزشکمون اومد. با تعجب نگاش کردم، گفت دلم به حالت سوخت خیلی خسته شدی اومدم کمک😌چقدر خوشحال شدم یه نفر فهمیده من تو چه عذابیم. مادر خیلی خوب همکاری کرد و سر زور پنجم سر نی نی اومد بیرون. صورتش کبود بود. دست بردم داخل و نبض بند ناف دور گردن به دستم خورد.ولی انقدر سفت بود که نمیشد
14جداش کرد. با زور مادر خروج شونه ها ممکن نبود،نوزاد تو قسمت انتهایی لگن گیر کرده بود. بدون اینکه سرشو بکشم(همیشه از فلج اندام فوقانی و صورت جنین که ناشی از کشیدن بیش از حد گردنه میترسم) دو تا مانور دادیم با همکارام و نی نی پرید بیرون😍😍خیلی سریع گریه کرد و من خوشحال و سرخوش
15شروع کردم به اجرای مراسم خوش آمد گویی. پزشکمون یه نفس عمیق کشید و بهم گفت جدا خسته نباشی😌😌چقدر لذت بخش بود لحظه ای که نی نی رو گذاشتم رو سینه مادر و با تمام وجودش مک میزد. بابای بچه بخاطر درد همسرش از ساعت دو تو سالن عین مرغ پرکنده بود ومن متعجب نگاش میکردم.مستاصل ازم پرسید
16همسرم چطوره؟گفتم خیلی خوبه برو ببینش😌😌چه با احساس هر دو رو بغل کرد و لبخند زد. منم که عاشق و دلداده این ملاقات های سه نفریم😌😌😊😊شیفت داشت تموم میشد و من 12 ساعت بدون وقفه سر پا بودم.بعد تحویل لباسام رو درآوردم و زانوم رو نگاه کردم. شدیدا ادم کرده بود و دیگه خم نمیشد🤦‍♀️
17زانو بندم رو فراموش کرده بودم و این بار بدجور گند زدم😥😥😥مسیر خونه رو به سختی طی کردم و وارد خونه شدم. لباسمو ریختم تو تشت و مستقیم رفتم زیر دوش. پاهامو که گذاشتم داخل آب سرد انقدر درد گرفت که اشکم جاری شد. انگشتای پاهام حس نداشتن. بینیم درد میکرد و صورتم میسوخت. سر درد
18وحشتناکی داشتم و از شدت خستگی رو به موت بودم. نمیتونین تصور کنین چقدر درد داشتم. مدام با خودم فکر میکردم بیچاره کادر درمانی که خط اول دفاع کرونا بودن و چی کشیدن🤦‍♀️🤦‍♀️به یار گفتم نزدیک من نیا و بهتر دوباره برگردی😔😥دوست نداشتم اتفاقی براش بیفته. هر چند جواب مناسبی نگرفتم😂🤣
19ولی خوب من به عنوان کسی که با یه مادر کرونایی در ارتباط بودم و خیلی از قسمت های مراقبتی رو سانسور کردم تا توییتم طولانی نباشه از تک تکتون خواهش میکنم ماسک بزنین و به فکر ما کادر درمان هم باشین.
تبریک میگم شما فقط با بخشی از کشیک دیشب همراه بودین ولی این داستان ادامه دارد😊😊

جاري تحميل الاقتراحات...