15 تغريدة 45 قراءة Jun 04, 2020
یه همسایه‌ای داشتیم اینها سه تا پسر داشتند. دو تا از پسرهاش که بزرگ بودند عرق‌خور بودند. هر چند وقت چند وقت کمیته ای گشتی چیزی می‌گرفتشون شلاقی چیزی بهشون می‌زد یا می‌رفتند پولی می‌دادند، تعهدی می دادند، بچه ها را میاوردند بیرون. کلا غیر مذهبی بودند تا اینکه سال ۶۸ خمینی مرد.
اینها یهو همگی خانوادگی بلند شدند رفتند تشیع جنازه خمینی. بعد مادر اینها یهو اون وسط غش کرد، کارش به بیمارستان کشید. به سر و صورت خودشون می زدند. اصلا یه وضعی شده بود. پسرهاش و دخترهاش همه لباس سیاه پوشیده بودند از صبح می رفتند مراسم خمینی و تشیع جنازه.
عزیزم این زن را می‌شناخت به خاطر اینکه عزیز و این زن از قدیم با هم دوست بودند. یعنی اینجوری که وقتی نوجوان بودند تو یک محله بودند و ظاهرا یه باری با هم کشتی هم گرفتند. عزیزم می‌گفت توی کشتی این عسل خانم را زمین زده. عسل خانم می‌گفت نه این عزیز را زده. هر چی بود با هم دوست بودند.
عزیز یکی دو هفته ای که گذشت و آبها از آسیاب افتاد رفت سراغش که عسل تو خجالت نمی کشی؟‌این کارها چی بود کردی؟ غش کردن چیه؟ بابات مرده؟‌ شوهرت مرده؟‌ خمینی مرده به تو چه ربطی داره؟ کم شلاق در کون اون پسرهای لندهورت زد؟‌ این ادا و اطوارها چی بود در آوردی؟
گفت نه خمینی خیلی مرد خوبی بود. سید بود. ندیدی همه گریه کردند؟ چقدر شلوغ شد؟‌ ما هم رفتیم دیگه. عزیز بهش گیر داد که عسل تو الان یعنی حزب اللهی شدی دیگه؟ الان طرفداری خمینی هستی؟ گفت آره خمینی خیلی خوب بود. ما هر چی داریم از خمینی داریم. الان دیگه خمینی مرد بدبخت شدیم.
اینها یه یک سالی هم واقعا مذهبی هم شدند. واقعا رفتارشون کمی تغییر کرد. پسر بزرگش هم رفت روابط عمومی شرکت نفت استخدام شد. تلویزیون هم یه بار باهاش مصاحبه کرد. ریش گذاشته بود حسابی. برنامه هنر و اندیشه کانال دو یک جمعه شبی یه پنج دقیقه نشونش داد.
دخترش هم با یه یاروی ازدواج کرد که خیلی آدم خوش اخلاق و خوش برخورد بگو و بخندی بود. ولی ما هر چی کنجکاوی کردیم نفهمیدیم چه کاره است. می گفتند تو کارخونه کار می کنه. بعد یه باری زیر پیراهنش یکی اسلحه کمری دید. عزیز ته و توش را در آورد گفت پسره مثل اینکه سپاهی چیزیه.
بعد عزیز ته و فک و فامیل پسره را در آورد بعد فهمید با ننه پسره دوست است. بعد دیگه دوباره هی پا میشد می رفت خونه عسل خانم اینا. یعنی چون اصلا یکی از بچه هاش را عزیز فکر کنم شیر داده بود یا همچین چیزی. با هم خیلی کاسه کوزه یکی بودند.
بعد این پسره دامادشون فهمیدم که از قبل با این دختره نامزد شده. یعنی خیلی قبل از مردن خمینی. دختره را در راه دبیرستان دیده و عاشقش شده. بعد یواشکی نامزد کردند. دیگه بعدش عقد کردند. از این عروسیها هم بود که هیچکی دست نمی زد. صلوات می فرستادند.
بعد این پسره دامادشون خیلی کار و بارش گرفت. یه جوری شد که ماشین با راننده می اومد دنبالش. بعد راننده گاهی وسط روز هم می اومد عسل خانم را می برد اینور و اونور. ما ولی تا آخرش هم دقیقا نفهمیدم یارو چه کاره است. همه چیز خوب بود. اینها سال بعد بچه دار شدند. سال بعدش یه بچه دیگه.
بعد نمی دونم یهو یه روز چی شد که دامادش گم شد. یعنی گفتند امین رفته ماموریت. ولی نگار هی گریه می کرد. عزیز رفت ته قضیه را در بیاره که چه ماموریتی رفته که زنش اینجوری گریه می کنه همه اش؟ رفت و اومد. زیر زبونشون را کشید ولی هیچی نگفتند. گفتند نگار دلش تنگ شده وگرنه چیزی نیست.
عزیز گفت یه اتفاق خیلی بدی افتاده. این دختره نگار را من بزرگش کردم. دو سالش بود اون ننه اش پا می شد زرت و زرت می رفت بازار دور دور می چرخید همه اش پیش من بود. دختره جوری گریه می کنه که یه اتفاق بدی افتاده. غلط کردند میگند رفته ماموریت. اینها همه شون ترسیدند جرات ندارند حرف بزنند.
سه چهار ماهی گذشت. خونه ای که نگار و امین خریده بودند را هم فروختند. دختره اومد خونه مادرش. یه جوری که انگار خونه را ازشون گرفتند وگرنه دختره شوهرش الان ماموریت چرا خونه را باید بفروشه و بعد خرجش را برادرهاش بدند؟ این پسره را گرفتند. یه اتفاقی افتاده اینها می ترسند بگند چی شده.
امین سال بعد از ماموریت برگشت. قبلش یه جوان قد بلند با موهای پرپشت و ریش و سیبل خرمایی بود. ولی الان یهو شده بود یه مرد میانسال با صورت چروک و موهای خاکستری. به سختی راه می رفت. یه چند ماه با نگار زندگی کرد بعد از هم جدا شدند.
یه مدت که گذشت اینها برگشتند به رویه خودشون. دختر دومی یه شوهر بازاری کرد. جشن حسابی گرفتند. رقص و آواز و مجلس زنونه مردونه مختلط. دیگه بساط حزب اللهی بازی شون جمع شد.

جاري تحميل الاقتراحات...