یک سال گورجه کاشت و محصول خوبی نداشت. یک سال کدو کاشت و بازم محصول خوبی نداشت. یک سال نخود فرنگی کاشت و بازم جواب نداد. یادمه سالی که نخود فرنگی کاشته بود بابابزرگ مادریم که رابطه خوبی با پییَرم نداشت میگفت: مردی گرفته نَخود فرهنگی کاشته، خا مرد حساب معلومه که محصول نِمِده.
من کلاس دوم بودم که پییَرم تصیم گرفت این تیکه از زمینش ره کاهو بکاره. از شانسش کاهو محصول خوبی داشت. ولی چون این تیکه زمینش خیلی بزرگ نبود محصولش انقدری نبود که بشه یکجا برد و تو میدان بار به حجرهدارها فروخت.
البته امتحان هم کرد ولی دست از پا درازتر برگشت خونه و گفت که چون محصول کمه همه فقط بزخری میکنن. میگن کیلویی ۴ تومن در صورتی که کیلویی ۱۰ تومنه بیرون. ۴ تا یک تومنی ها، نه ۴ هزار تومن. میگفت من کاهوها ره بریزم جلو گاوهامون به این بی پدرها نمیدم. فقط میخوان سرمون کلاه بذارن.
مارم بعنوان مغز اقتصادی خانواده گفت همین خلیل و جلیل ره ببر بفروشن. جلیل ۱۸ سالش بود اون موقع. گفت من عمراااا برم. و همه سرهاشون چرخید سمت من. گفتم: من کاهو نمیفروشم. پییَرم یه خانواده درست کرده که همه از اول تا آخر خجالتی. اصلا رومون نمیشد بریم حتی کاهوها ره بفروشیم.
از قدیم گفتن: خرس و خی خانه باش، کوچک خانه نباش. همگی با تراکتور رفتیم سر زمین و تریلی ره پر از کاهو کردیم. من و پییَرم با تراکتور و تریلی راه افتادیم تو کوچههای دهاتمون.
پییَرم تراکتور ره با دنده یک میروند و من با یه ترازوی کفهای و چند تا سنگ یکی دو کیلویی اون عقب تریلی بودم. انقدر کاهو بار زده بودیم تو تریلی که من جا به زور اون عقب وایساده بودم. یک ساعت توی کوچه پس کوچهها چرخیدیم. هیچی نفروختیم.
یهو پییَرم زد رو ترمز و اومد عقب تریلی گفت: خلیل! یه دادی بیدادی چیزی. اینجوری که کسی نمیفهمه.
گفتم: من خجالت میکشم. داد نمیزنم.
گفت: اگر داد بزنی هر چی فروختیم نصفش مال خودت بندازی تو قلّکت.
گفتم: چی داد بزنم؟
گفت: چمیدونم. بگو کاهوئه کاااااهوووو.
گفتم: خا، باشه.
گفتم: من خجالت میکشم. داد نمیزنم.
گفت: اگر داد بزنی هر چی فروختیم نصفش مال خودت بندازی تو قلّکت.
گفتم: چی داد بزنم؟
گفت: چمیدونم. بگو کاهوئه کاااااهوووو.
گفتم: خا، باشه.
راه افتادیم و من شروع کردم به داد زدن. کااااااهوئه کااااهو. یعنی قشنگ یادمه که ۵ دقیقه اول صدام ره پییَرم هم نمیشنید چه برسه به ملت تو خونههاشون. یکمی که گذشت واسم عادیتر شد. یه چند کیلویی فروختیم و بلند داد میزدم کاااااهوئه کاهوووو.
یه جاهایی بود داد میزدم کاهووووئه بعد یهو میدیدم یکی از کنار ما داره رد میشه و به ما نگاه میکنه، اون کاااهوی دوم ره تقریبا تو دلم میگفتم. روز اول حدود ۱۵۰ تومن فروختیم. پییَرم طبق قولش ۶۰-۷۰ تومن داد بهم. منم خوشم اومد و راضی شدم که از فرداش بازم بریم.
فرداش رفتیم و یکمی بیشتر فروختیم. همون هفته یه یارویی با تیلر از روستای بغلی اومده بود توی کوچههای ما و کاهو میفروخت. نشسته بودم تو کوچه و بهش گوش میکردم که چی میگه واسه فروش کاهوهاش و چجوری خسته نمیشه از پشت سر هم کاهوئه کاهووو گفتن. دیدم این یه چیزهای جدیدی میگه اصلا.
اولش میگفت: کااااهوئه کاهو
بعدش میگفت: بیا کاهو بیا کاهو.
بعدش میگفت: کاهو پیچ، کاهو پیچ (تو شمال کاهوهایی که پیچ پیچی باشن و برگهاشون توی هم رفته باشن به کاهوهای پخش شده با برگهای رو بیرون ترجیح داده میشن)
و در آخر میگفت: کاهو برّه، کاهو برّه
بعدش میگفت: بیا کاهو بیا کاهو.
بعدش میگفت: کاهو پیچ، کاهو پیچ (تو شمال کاهوهایی که پیچ پیچی باشن و برگهاشون توی هم رفته باشن به کاهوهای پخش شده با برگهای رو بیرون ترجیح داده میشن)
و در آخر میگفت: کاهو برّه، کاهو برّه
این کاهو برّه شده بود داد مورد علاقه من. وجه تسمیهش رو هم نمیدونستم و نمیدونم هنوزم. ولی واسه خودم یه جورایی میگفتم یعنی کاهوهامون انقدر تازه هستن که عین برّه تازه بدنیا اومده هستن و یا حتی میگفتم انقدر کاهوهامون ترد و تازه هستن که برّهها هم میتونن بخورنش.
اون سال من کل کاهوها رو بهمراه پییَرم فروختم. تو مدرسه همکلاسیهام مسخرهم میکردن. مثلا از کنارم رد میشدن یهو با خنده داد میزدن: کااااهو برّه کاهو برّه. که البته تخمم هم نبود. البته این که انقدر ریزه میزه بودم که زورم هم بهشون نمیرسید هم بی تاثیر نبود.
پییَرم که دید کاهو محصول خوبی داده و همهش هم فروش رفته، سال دوم باز هم تصمیم گرفت کاهو بکاره. بازم اون تیکه از زمین ره کاهو کاشتیم. و باز هم قرار شد من فروشنده باشم. البته اینبار روشهای فروشمون نسبت به سال قبل تغییر کرد.
مِتُد جدید پییَرم برای فروش این بود که بریم روستاهای اطراف. یه چند باری رفتیم روستاهای اطراف و دیدیم خیلی افاقهای نمیکنه. هر کسی از هم محلیهای خودشون سیفیجات و سبزیجات میخره. یه مکان جدید برای فروش کاهو پیدا کردیم.
حال میکنینا متن آماده دارم و تند تند میذارم اینجا میخونین!
دیگه نیازی هم نیست بریم بشاشیم و برگردیم.
دیگه نیازی هم نیست بریم بشاشیم و برگردیم.
البته دقیقا اینجوری نبود که کسی که همه ره میزد. اینجوری بود که از وزنهای پایین شروع میکردن به کشتی گرفتن با هم و هر کسی تو هر کشتی برنده میشد تماشاچیها یه پولی توی مشتشون میگرفتن سمت کشتیگیر و اون هم میرفت و هدیههاش رو جمع میکرد.
جایزه بزرگ معمولا مال وزنهای بالا بود. این کشتیها معمولا خیلی تماشاگر داشت. همه از روستاهای مختلف میومدن تا کشتی تماشا کنن. اصولا کشتی تو شمال یعنی همه چیز. این تماشاچیها تو وقتهای استراحت و حتی در حال تماشای کشتی کاهو میخوردن.
خوب یادمه که ما کاهو ره کیلیویی ۱۰ تومن میفروختیم. و کاهوی دونهای میشد ۵ تومن. کاهوهای ما خیلی بزرگ بودن و هر ۲ تا کاهو هم روی هم یک کیلو و نیم میشد. ما حتی دبه آب هم با خودمون میبردیم برای کسانی که میخواستن کاهو ره قبل از خوردن بشورن.
بار اولی که رفتیم کشتی یه نصف تریلی بار داشتیم که همه ره تو یک ساعت اول فروختیم. از دفعات بعد پسر عمهم و یا پسر خالهم هم باهامون میومد. چون مشتری زیاد بود و دست تنها خیلی سخت شده بود فروختن این کاهوها. البته پسر عمه کون گشادم مثلا میومد کمک. فقط پولها ره دسته میکرد :|
۳-۴ سالی به همین منوال ما کاهو میکاشتیم و میفروختیم. یه بار سال اول راهنمایی بودم و رفته بودیم یکی از روستاهای اطراف برای مسابقه کشتی شال. روستاهای اطراف که میگم خیلی هم نزدیک بهم نیستن. با تراکتور رومانی که بیشترین سرعتش ۲۵کیلومتر در ساعته حدود یه ساعت تو راه بودیم همیشه.
همون اول مسابقه رسیدیم و تا جمعیت هنوز جمع نشده بودن ما داشتیم کاهو میفروختیم که یهو سید محمود (مربی یا همون ریش سفید و بزرگتر تیم روستای ما) اومد سمت تریلی و به پییَرم گفت: به خلیل بوگو لخت بشه. ممد پسر فلانی نیامده.
به پییَرم گفتم: چی مگه سید محمود؟ لختِ چی بشم؟
گفت: مگه لخت شو هم سن و سال ته کم دارن.
یه توضیحی بدم اینجا. تو شمال اصل بر اینه که هر کسی وقتی بدنیا میاد بصورت غریزی یه سری فنون کشتی ره بلده. برای مثال وقتی شما تو شمال بدنیا میای به صورت غریزی فنّ کمر ره بلدی.
گفت: مگه لخت شو هم سن و سال ته کم دارن.
یه توضیحی بدم اینجا. تو شمال اصل بر اینه که هر کسی وقتی بدنیا میاد بصورت غریزی یه سری فنون کشتی ره بلده. برای مثال وقتی شما تو شمال بدنیا میای به صورت غریزی فنّ کمر ره بلدی.
اصلا تو شمال دعوا با مشت و لگد و کف گرگی و کله زدن شروع نمیشه. با فنَ کمر و کول انداز و لنگ و سالتو شروع میشه. خلاصه اگر تو شمال دعواتون شد کسی یقهتون ره گرفت یا دستش رفت زیر کتفتون، یا کمرتون ره گرفت مطمئنا در کمتر از ۵۰ صدم ثانیه با کمر یا گردن میخورین زمین.
القصه، سید محمود به پییَرم گفت به خلیل بوگو لخت بشه. یه باشگاه کشتی هم رفته بودم من چند سالی ولی تاحالا کشتی شال نگرفته بودم. ۳-۴ سال فقط کاهو میفروختم و همه فنونش ره دیده بودم و روش شال گرفتن رو هم بلد بودم. ولی مشکل این بود که خجالت میکشیدم. بهرحال راضی شدم که برم وسط.
لخت شدم و رفتم سمت کشتیگیرهای روستامون. حالا لخت شدن چی بود مگه. دمپایی ره کندم، پاچههای شلوارم ره دادم بالا و گرم کن ورزشی که تنم بود هم در آوردم. همین.
سید محمود گفت. برو یکمی کششی برو و گرم کن بعد از محسن پسر حاج مرتضی نوبت توئه.
سید محمود گفت. برو یکمی کششی برو و گرم کن بعد از محسن پسر حاج مرتضی نوبت توئه.
هر کسی از هر تیمی میباخت، نفر وزن بعدی جایگزینش میشد. محسن با کمر خورد زمین و باخت. نفر بعدی من بودم و باید با کسی کشتی میگرفتم که محسن بهش باخته بود. هر کسی تا جایی کشتی میگرفت که ببازه. یعنی اولش شاید با هم وزن خودت کشتی میگرفتی ولی ممکن بود که نفر بعدی وزنش بیشتر باشه.
اولین باری که سید محمود زد پشت کمرم و گفت «ماشالا پسر برو» هنوز توی مغزمه. هر قدمی که ورمیداشتم یه نگاهی به دور و ورم میکردم و جمعیت ره میدیدم و میگفتم یاااا خدا، چه گهی خوردم. هر قدم لرزش پاهام نسبت به قدم قبلی بیشتر میشد. انقدر هم کاهو خورده بودم که شاشم داشت میریخت.
در مورد هر ثانیه از اون لحظات و هر قدمی که ورداشتم تا برسم وسط میدون خاکی و شال بندازم دور پا و کمرم و اولین کشتی رو شروع کنم میتونم تا صبح بنویسم.
من رسیدم وسط میدون. یارو یه شال بهم داد. من یه نگاهی به دور تا دورم کردم و دیدم ملت سیبیل به سیبیل نشستن و تخمه میشکنن و کاهو میخورن و ما ها ره تماشا میکنن. البته فقط ما نبودیم. میدون بزرگ بود و ۳-۴ تا کشتی همزمان انجام میشد.
من و حریف دست انداختیم و شال همدیگه ره محکم گرفتیم و داور ماور که نداشت درسترمون. یارو به هر دو میگفت: حلّه؟ (یعنی شال ره باب میلیتون گرفتین توی دستتون؟) و اگر واقعا راحت نبود شال توی دستت میگفتی نه و مسابقه شروع نمیشد تا وقتی که شال باب میلت باشه.
بعد از اینکه هر دو میگفتن حلّه، یارو میزد پشت کمر دو طرف و میگفت سوتّه. و این شروع کشتی بود. حریف من از من کمی سبکتر بود. کشتی که شروع شد، من بدون اینکه فکر کنم فقط بلندش کردم و چند قدم سریع ورداشتم و پاهام ره به روش لنگ کردن گذاشتم و با کمر زدمش زمین.
وقتی بلند شدم نفس نفس میزدم و یه چند نفری دور و ورمون که نزدیک به ما بودن دست زدن برام و یارو دستم ره بعنوان برنده بالا برد. احساس اون یارو گلادیاتورهای توی آرِنای رُم ره داشتم. یه جوری به خودم میبالیدم که انگار رستم دستان ره زمین زده بودم.
همینجوری به حالت دست باز داشتم میرفتم سمت سید محمود و گروه که دیدم سید محمود از دور با دست هی اشاره میکنه نیا نیا. برو اونور برو اونور. یهو وایسادم و با خودم فکر کردم که کسخل من بردم چی رو نیا نیا، برو اونوری؟ میخواین برم واسه یه تیم دیگه کشتی بگیرم یعنی؟
دیدم کنارش پییَرم هم اشاره میکنه. همینجور گیج و ویج بودم که یارو داوره اومد یقهم ره گرفت و گفت پسر جان مگن برو هدیههات ره بگیر، اونور ملت مشت گرفتن بارات. تازه یادم اومد که هاااااااا من بردم. الان یه سری تماشاچی که از برد من خوششون اومده یه پولی بهم هدیه میدن.
رفتم پولها ره گرفتم و به رسم حیا مثلا حتی نگاه نکردم چقدر شد پولهام و دادم دست پییَرم. اون وسط نگران کاهوها هم بودم. به پییَرم گفتم: پس کی سر کاهوهاست؟
گفت: رضا هست نگران نباش. ماشالا پسرم. خیلی خب بودی. یه ماچم به کلهم کرد و گفت جانِشِه بِشَم من.
گفت: رضا هست نگران نباش. ماشالا پسرم. خیلی خب بودی. یه ماچم به کلهم کرد و گفت جانِشِه بِشَم من.
یهو بلند شدم دیدم جمعیت همینجوری سوت و دسته که میزنن. فکر کردم واسه یه کشتی دیگه دارن دست میزنن. نگاه کردم دیدم اون لحظه فقط کشتی ما تموم شده. بقیه هنوز شروع هم نشده. اصلا سالتو زدن تو کشتی شال رسم نیست. منم چون اینکاره نبودم نمیدونستم و یارو ره سالتو زدم. به همون قٍشنگی عکس
من دیگه جای جایزه گرفتن ره یاد گرفته بودم. بدون اینکه کسی بهم بگه خودم رفتم سمت جمعیت و با سری به پایین چون پوریای ولی که یعنی «ای بابا، کاری نکردم که» پولها ره جمع کردم و رفتم سمت سید محمود و پییَرم. پولها ره دادم به پییَرم و به سید محمود گفتم: خا بعدی کیه؟
گفت: مگه میخوای بازم بگیری؟
گفتم: یه کمر دگه بگیرما! نمیتونم مگه؟ تا وقتی که ببازمه دگه.
گفت: بعدی وزنش بیشتره مبازی.
پییَرم گفت: حالا عب نداره. باختم باخت. بذار بیگیره. گفت خَیله خب. بعدی رم ته برو.
گفتم: یه کمر دگه بگیرما! نمیتونم مگه؟ تا وقتی که ببازمه دگه.
گفت: بعدی وزنش بیشتره مبازی.
پییَرم گفت: حالا عب نداره. باختم باخت. بذار بیگیره. گفت خَیله خب. بعدی رم ته برو.
نفر بعدی اومد تو زمین دیدم خیلی هم قدش بلندتر از من نیست ولی تو پر تره و از من سنگینتر به نظر میرسید. دیدم زورم نمیرسه بلندش کنم. همون اولش یه فنَی که توی این نوع کشتی به عنوان دفاع استفاده میشه و به «سیجمه» معروفه ره استفاده کردم.
هر بار که کسی با جایی غیر از کمر زمین میخورد کشتی باید دوباره انجام میشد تا یکی با کمر زمین بخوره. ۳بار کشتی ما ۲نفر تکرار شد. سومین کمر از کشتی (واحد هر مسابقه کشتی تو دهات ما کمر هست) حریفم که از من خستهتر شده بود تقریبا بدون اینکه من زحمتی بکشم با یه فن لنگ راحت خورد زمین.
پولها ره جمع کردم و اینبار بدو بدو رفتم سمت تیم دهاتمون. سید محمود و پییَرم خوشحال بودن. سید محمود گفت: ماشالا خلیل، ماشالا. برو لباس بپوش دگه.
گفتم: چی ره لباس بپوشم؟ من مخوام یه کمر دیگه بگیرم.
با یه نگاه :| گفت خا حالا جوگیر نشو دگه ولی کمر آخره.
گفتم: خا.
گفتم: چی ره لباس بپوشم؟ من مخوام یه کمر دیگه بگیرم.
با یه نگاه :| گفت خا حالا جوگیر نشو دگه ولی کمر آخره.
گفتم: خا.
گاهی اوقات این فاصله بین سوت و بلند شدن خیلی زیاد میشه. مخصوصا توی کشتیهای وزنهای بالاتر. وقتی که کشتی خیلی حساس میشه، هر دو طرف با احتیاط و منتظر اشتباه طرف مقابل هستن.
عین پلنگ که کمین میکنه، هر دو یه ۱۰ ثانیه به همین حالت اولیه زانو زده میمونن و یهو یکی که یه تکونی میخوره بهش واکنش نشون میدن و یهو بلند میشن و گلاویز میشن.
واقعا دیگه بریم بشاشیم و برگردیم.
قول میدم ۱۵ ثانیه باشه
قول میدم ۱۵ ثانیه باشه
بگذریم
من در همون حالی که داشتیم شال دست میگرفتیم متوجه شدم که بگا رفتم. دیدم که یارو خیلی گندهست. یه بار ره با سیجمه و حالت دفاعی رد کردم ولی با صورت خوردم زمین. کمر دوم دیدم اگر بازم دفاع کنم یارو من ره میگیره رو کلهش میچرخونه و با کمر میزنه زمین. گفتم باید کاری بکنم.
من در همون حالی که داشتیم شال دست میگرفتیم متوجه شدم که بگا رفتم. دیدم که یارو خیلی گندهست. یه بار ره با سیجمه و حالت دفاعی رد کردم ولی با صورت خوردم زمین. کمر دوم دیدم اگر بازم دفاع کنم یارو من ره میگیره رو کلهش میچرخونه و با کمر میزنه زمین. گفتم باید کاری بکنم.
تو کمر دوم وقتی یارو گفت سوتَه، قبل از اینکه بلند بشم نهایت زورم ره بکار بردم و طرف ره به سمت چپش که زانو زده بود چرخوندم و کمرش خورد زمین. یعنی تو ثانیه اول کشتی کمرش ره زدم به زمین. بلند شدیم و حریف اعتراض کرد که این چه وضعشه و اینا و بعد از مشورت ریش سفیدها برد من اعلام شد.
تو کونم عاروسی بود. انقدر جمعیت برام دست زدن که احساس میکردم طلای المپیک گرفتم. یعنی اگر دهاتمون پرچم داشت حتی شاید با پرچم دهاتمون دور میدون میچرخیدم. چه بسا بدون پرچم هم دور میدون چرخیدم. البته رفتم که پولهام ره جمع کنم. پییَرم بزرگترین ماچ زندگیم ره از کلهم کرد.
رسیدم بین تیم دهاتمون و بعد از خوش و بش و کلی ایول و دمت گرم به سید محمود گفتم: میخوام بعدی رم بگیرم.
گفت: برو پسر جان شانسی بود دگه. نمشه که همه ره بزنی.
پییَرم با گفتن این جمله که «حالا بذار بیگیره وچه، چه ببره چه ببازه فرقی که نمیکنه» سید محمود ره راضی کرد.
گفت: برو پسر جان شانسی بود دگه. نمشه که همه ره بزنی.
پییَرم با گفتن این جمله که «حالا بذار بیگیره وچه، چه ببره چه ببازه فرقی که نمیکنه» سید محمود ره راضی کرد.
وقتی نوبت من شد. همینجور که از سمت تیممون وارد میدون شدم یهو ملت سوت و دست زدن که انگار یکی که خیلی خفنه وارد شده. اصلا من رو زمین که راه نمیرفتم اون لحظه. تا وسط میدون ره پرواز کردم.
با دستهای باز رسیدم وسط میدون و تازه متوجه شدم حریفم تقریبا دو برابر منه! بدون اغراق نسبت به قد و قواره من تو اون زمان خیلی بزرگ بود. همینجور که داشتیم شال میگرفتیم فقط به این فکر میکردم که چه غلطی باید بکنم.
حقه چرخوندن که تکراری شده و گول نمیخوره. سیجمه و حالت دفاعی هم که رو این یارو کار ساز نیست. چه کنم پس؟
انقدر فکر کردنم طول کشید که شال گرفتنمون چند دقیقه طول کشید. هی یارو داوره میگفت حلّه؟ و من میگفتم: نا نا من خب نگرفتم. از اَسَّر دوباره.
انقدر فکر کردنم طول کشید که شال گرفتنمون چند دقیقه طول کشید. هی یارو داوره میگفت حلّه؟ و من میگفتم: نا نا من خب نگرفتم. از اَسَّر دوباره.
در حین شال گرفتن هی یاد سید محمود و پییَرم افتادم و گفتم ای بابا چه گهی خوردما. کاش همون برد قبلی تو اوج دگه نمیومدم. انقدر طولش دادم که یه فکری به ذهنم برسه. و در آخر تصمیم گرفتم که حالت دفاعی بگیرم و هر طور شده شال رو ول نکنم که نتونه رو سرش من ره بچرخونه و مثل گی بزنه زمین.
بالاخره شال ره گرفتیم و یارو گفت سوتّه.
تا جایی که زورم میرسید شال ره کشیده بودم و نمیخواستم ول کنم. بلند شدیم و نمیدونم چی شد که یهو دیدم صورت من به سمت زمینه و لنگام به سمت هواست.
تا جایی که زورم میرسید شال ره کشیده بودم و نمیخواستم ول کنم. بلند شدیم و نمیدونم چی شد که یهو دیدم صورت من به سمت زمینه و لنگام به سمت هواست.
یارو انقدر زورش از من بیشتر بود که لنگای من ره با شال بلند کرده بود و من عین گربه دستم ره به شال گره زده بودم. هر چی زور زد که من ره از شال جدا کنه که بتونه رو سرش بچرخونه نتونست.
یعنی با چنگ و دندون فقط شال ره چسبیده بودم که ازش جدا نشم. هدف فقط گی نشدن بود. اون یارو هم دید چارهای نیست من ره آورد پایین و پاهام که رسید به زمین سفت با یه هل کوچیک یارو با کمر خوردم زمین.
باختم، ولی گی نشدم. بلند شدم و دیدم یارو با یه نیشخندی که یعنی «همین بود همه وچههای ما ره زد؟» با دست باز رفت سمت تیم دهاتشون. منم برگشتم سمت تیممون.
اون روز ۵۵۰ تومن پول بردم. از اون به بعد تا ۲سال کشتی شال گرفتم. همیشه هم انقدر خوب نبردم. بعضی وقتها حتی همون کمر اول باختم.
اون روز ۵۵۰ تومن پول بردم. از اون به بعد تا ۲سال کشتی شال گرفتم. همیشه هم انقدر خوب نبردم. بعضی وقتها حتی همون کمر اول باختم.
خِلاص :)
راستی شرمنده از کسانی که تکراری خوندن. واقعیتش اینه که دیگه بیخیال اون یکی اکانت شدم و تو همین میخوام خاطرات ره بنویسم. حالا جدید هم مینویسم. ولی احتمالا بعضی از تکراریها ره دوباره مینویسم اینجا.
جاري تحميل الاقتراحات...